حکایت مرد اسر وشاه

يکشنبه 10 خرداد 1394
11:17
senatour


حکایت گلستان سعدی,داستان و حکایت

حکایت از گلستان سعدی

در يكى از جنگ‌ها، عده‌اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.


وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز


ملک پرسيد: اين اسير چه مى‌گويد؟
يكى از وزيران نيک محضر گفت: اي خداوند همي‌گويد:


والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس

ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.

وزير ديگر که ضد او بود گفت: ابناي جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز راستي سخن گفتن. اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روي ازين سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسنديده‌تر آمد مرا زين راست که تو گفتي، که روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي. چنان‌كه خردمندان گفته‌اند:

دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز


هر كه شاه آن كند كه او گويد
حيف باشد كه جز نكو گويد


برچسب ها: www.lainechat.ir ,
[ بازدید : 457 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
این وبلاگ بیشتر جنبه ی وبلاگ تفریحی دارد و فعالیت هایش بیشتر موضوعات طنز بیوگرافی و عکس افراد مشهور اخبار جدید و...می باشد
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به وبلاگ سناتور است. || طراح قالب avazak.ir